آرشیو
برای عضویت در خبرنامه این وبلاگ نام کاربری خود در سیستم بلاگ اسکای را وارد کنید
نام کاربری
تعداد بازدیدکنندگان : 78044


Powered by BlogSky.com

KHODAEI

سه‌شنبه 7 تیر 1390
ماجرای عشق ایرانی . . . (داداشی)

اگر میتوانستم مجازاتت کنم.. از تو میخواستم .... به اندازه ای که تو را دوست دارم .. مرا دوست داشته باشی.

یه داستان عشقی و رمانتیک برای دختر و پسرای شیطون !!!البته به یقین این اتفاق در کشور ما اتفاق نیفتاده. 

وقتی سر کلاس درس نشسته بودم تمام حواسم متوجه دختری بود که کناردستم نشسته بود و اون منو “داداشی” صدا می کرد .

به موھای مواج و زیبای اون خیره شده بودم و آرزو می کردم که عشقش متعلق به من باشه . اما اون توجھی به این مساله نمیکرد .

آخر کلاس پیش من اومد و جزوه جلسه پیش رو خواست . من جزومو بھش دادم .بھم گفت:”متشکرم”.

میخوام بھش بگم ، میخوام که بدونه ، من نمی خوام فقط “داداشی” باشم . من عاشقشم .اما… من خیلی خجالتی ھستم ….. علتش رو نمیدونم .

تلفن زنگ زد .خودش بود . گریه می کرد. دوستش قلبش رو شکسته بود. از من خواست که برم پیشش. نمیخواست تنھا باشه. من ھم این کار رو کردم. وقتی کنارش رو کاناپه نشستهبودم. تمام فکرم متوجه اون چشم ھای معصومش بود. آرزو میکردم که عشقش متعلق به من باشه. بعد از 2 ساعت دیدن فیلم و خوردن 3 بسته چیپس ، خواست بره که بخوابه ، به مننگاه کرد و گفت :”متشکرم ” .

روز قبل از جشن دانشگاه پیش من اومد. گفت :”قرارم بھم خورده ، اون نمیخواد با من بیاد” .من با کسی قرار نداشتم. ترم گذشته ما به ھم قول داده بودیم که اگه زمانی ھیچکدوممون برای مراسمی پارتنر نداشتیم با ھم دیگه باشیم ، درست مثل یه “خواھر و برادر” . ما ھم باھم به جشن رفتیم. جشن به پایان رسید . من پشت سر اون ، کنار در خروجی ، ایستاده بودم ، تمام ھوش و حواسم به اون لبخند زیبا و اون چشمان ھمچون کریستالش بود. آرزو میکردم که عشقش متعلق به من باشه ، اما اون مثل من فکر نمی کرد و من این رو میدونستم، به من گفت :”متشکرم ، شب خیلی خوبی داشتیم ” .

یه روز گذشت ، سپس یک ھفته ، یک سال … قبل از اینکه بتونم حرف دلم رو بزنم روز فارغ التحصیلی فرا رسید ، من به اون نگاه می کردم که درست مثل فرشته ھا روی صحنه رفته بود تا مدرکش رو بگیره. میخواستم که عشقش متعلق به من باشه. اما اون به من توجھی نمی کرد ، و من اینو میدونستم ، قبل از اینکه خونه بره به سمت من اومد ، با ھمون لباس و کلاه فارغ التحصیلی ، با گریه منو در آغوش گرفت و سرش رو روی شونه من گذاشت و آروم گفت تو بھترین داداشی دنیا ھستی ، متشکرم.

میخوام بھش بگم ، میخوام که بدونه ، من نمی خوام فقط “داداشی” باشم . من عاشقشم .

اما… من خیلی خجالتی ھستم ….. علتش رو نمیدونم .

نشستم روی صندلی ، صندلی ساقدوش ، اون دختره حالا داره ازدواج میکنه ، من دیدم که “بله” رو گفت و وارد زندگی جدیدی شد . با مرد دیگه ای ازدواج کرد . من میخواستم که عشقش متعلق به من باشه . اما اون اینطوری فکر نمی کرد و من اینو میدونستم ، اما قبل ازاینکه بره رو به من کرد و گفت ” تو اومدی ؟ متشکرم”

سالھای خیلی زیادی گذشت . به تابوتی نگاه میکنم که دختری که من رو داداشی خودش میدونست توی اون خوابیده ، فقط دوستان دوران تحصیلش دور تابوت ھستند ، یه نفر داره دفتر خاطراتش رو میخونه ، دختری که در دوران تحصیل اون رو نوشته . این چیزی ھست که اون نوشته بود :

” تمام توجھم به اون بود. آرزو میکردم که عشقش برای من باشه . اما اون توجھی به این

موضوع نداشت و من اینو میدونستم . من میخواستم بھش بگم ، میخواستم که بدونه که نمی

خوام فقط برای من یه داداشی باشه . من عاشقش ھستم . اما …. من خجالتی ام …

نمی دونم … ھمیشه آرزو داشتم که به من بگه دوستم داره. ….

ای کاش این کار رو کرده بودم ……………..”



یکشنبه 23 اسفند 1388

سلام به همه ی دوستان خودم  

این روزا خیلی مشغولم  بابت دانشگاه و  درس و کار و زندگی ...   . 

امدم عید  را به همه دوستان عزیزم به خصوص خواهر گلم که دیگه باهاش در ارتباط نیستم   

تبریک بگم .

 

 

عید تون مبارک دوستان  

 

 

برایتان بهترین ارزوها  را ارزو میکنم.  

امیدورام در این سال جدید به ارزوهاتون برسید و با موفقیت در این سال پیش بروید.

پنج‌شنبه 17 دی 1388
گفتم خسته ام

گفتم: خسته‌ام

گفتی: لاتقنطوا من رحمة الله

.:: از رحمت خدا نا امید نشید(زمر/53) ::.

گفتم: هیشکی نمی‌دونه تو دلم چی می‌گذره

گفتی: ان الله یحول بین المرء و قلبه

.:: خدا حائل هست بین انسان و قلبش! (انفال/24) ::.

گفتم: غیر از تو کسی رو ندارم

گفتی: نحن اقرب الیه من حبل الورید

.:: ما از رگ گردن به انسان نزدیک‌تریم (ق/16) ::.

گفتم: ولی انگار اصلا منو فراموش کردی!

گفتی: فاذکرونی اذکرکم

.:: منو یاد کنید تا یاد شما باشم (بقره/152) ::.

گفتم: تا کی باید صبر کرد؟

گفتی: و ما یدریک لعل الساعة تکون قریبا

.:: تو چه می‌دونی! شاید موعدش نزدیک باشه (احزاب/63) ::.

گفتم: تو بزرگی و نزدیکت برای منِ کوچیک خیلی دوره! تا اون موقع چیکار کنم؟

گفتی: واتبع ما یوحی الیک واصبر حتی یحکم الله

.:: کارایی که بهت گفتم انجام بده و صبر کن تا خدا خودش حکم کنه (یونس/109) ::.

گفتم: خیلی خونسردی! تو خدایی و صبور! من بنده‌ات هستم و ظرف صبرم کوچیک... یه اشاره‌ کنی تمومه!

گفتی: عسی ان تحبوا شیئا و هو شر لکم

.:: شاید چیزی که تو دوست داری، به صلاحت نباشه (بقره/216) ::.

گفتم: انا عبدک الضعیف الذلیل...  اصلا چطور دلت میاد؟

گفتی: ان الله بالناس لرئوف رحیم

.:: خدا نسبت به همه‌ی مردم - نسبت به همه - مهربونه (بقره/143) ::.

گفتم: دلم گرفته

گفتی: بفضل الله و برحمته فبذلک فلیفرحوا

.:: (مردم به چی دلخوش کردن؟!) باید به فضل و رحمت خدا  شاد باشن (یونس/58) ::.

گفتم: اصلا بی‌خیال! توکلت علی الله

گفتی: ان الله یحب المتوکلین

.:: خدا اونایی رو که توکل می‌کنن دوست داره (آل عمران/159) ::.

گفتم: خیلی چاکریم!

ولی این بار، انگار گفتی: حواست رو خوب جمع کن! یادت باشه که:

و من الناس من یعبد الله علی حرف فان اصابه خیر اطمأن به و ان اصابته فتنة انقلب علی وجهه خسر الدنیا و الآخره

.:: بعضی از مردم خدا رو فقط به زبون عبادت می‌کنن. اگه خیری بهشون برسه، امن و آرامش پیدا می‌کنن و اگه بلایی سرشون بیاد تا امتحان شن، رو گردون میشن. خودشون تو دنیا و آخرت ضرر می‌کنن (حج/11) ::.

گفتم:...

دیگه چیزی برای گفتن نداشتم.

گفتم: چقدر احساس تنهایی می‌کنم

گفتی: فانی قریب

.:: من که نزدیکم (بقره/???) ::.

گفتم: تو همیشه نزدیکی؛ من دورم... کاش می‌شد بهت نزدیک شم

گفتی: و اذکر ربک فی نفسک تضرعا و خیفة و دون الجهر من القول بالغدو و الأصال

.:: هر صبح و عصر، پروردگارت رو پیش خودت، با خوف و تضرع، و با صدای آهسته یاد کن (اعراف/???)::.

گفتم: این هم توفیق می‌خواهد!

گفتی: ألا تحبون ان یغفرالله لکم

.:: دوست ندارید خدا ببخشدتون؟! (نور/??)::.

گفتم: معلومه که دوست دارم منو ببخشی

گفتی: و استغفروا ربکم ثم توبوا الیه

.:: پس از خدا بخواید ببخشدتون و بعد توبه کنید (هود/??)::.

گفتم: با این همه گناه... آخه چیکار می‌تونم بکنم؟

گفتی: الم یعلموا ان الله هو یقبل التوبة عن عباده

.:: مگه نمی‌دونید خداست که توبه رو از بنده‌هاش قبول می‌کنه؟! (توبه/???)::.

گفتم: دیگه روی توبه ندارم

گفتی: الله العزیز العلیم غافر الذنب و قابل التوب

.:: (ولی)خدا عزیزه و دانا، او آمرزنده‌ی گناه هست و پذیرنده‌ی توبه(غافر/?-?) ::.

گفتم: با این همه گناه، برای کدوم گناهم توبه کنم؟

گفتی: ان الله یغفر الذنوب جمیعا

.:: خدا همه‌ی گناه‌ها رو می‌بخشه (زمر/??)::.

گفتم: یعنی بازم بیام؟ بازم منو می‌بخشی؟

گفتی: و من یغفر الذنوب الا الله

.:: به جز خدا کیه که گناهان رو ببخشه؟ (آل عمران/???)::.

گفتم: نمی‌دونم چرا همیشه در مقابل این کلامت کم میارم! آتیشم می‌زنه؛ ذوبم می‌کنه؛ عاشق می‌شم! ...  توبه می‌کنم

گفتی: ان الله یحب التوابین و یحب المتطهرین

.:: خدا هم توبه‌کننده‌ها و هم اونایی که پاک هستند رو دوست داره (بقره/???) ::.

ناخواسته گفتم: الهی و ربی من لی غیرک

گفتی: الیس الله بکاف عبد ؟؟؟؟؟؟؟

.:: آیا خدا برای بنده‌اش کافی نیست؟(زمر/??) ::

یکشنبه 21 تیر 1388
عـــــــــــــــــــشــــــــــــــــــــق ... .


 

این داستانی که در زیر نقل می شود یک داستان کاملا واقعیست که در ژاپن اتفاق افتاده است  

شخصی مشغول تخریب دیوار قدیمی خانه اش بود تا آنرا نوسازی کند.

 توضیح اینکه منازل ژاپنی بنابر شرایط محیطی دارای فضایی خالی بین دیوارهای چوبی هستند.

این شخص در حین خراب کردن دیوار در بین آن مارمولکی را دید که میخی از بیرون به پایش فرو رفته بود.

دلش سوخت و یک لحظه کنجکاو شد. وقتی میخ را بررسی کرد خیلی تعجب کرد ! این میخ چهار سال پیش، هنگام ساختن خانه کوبیده شده بود !

اما براستی چه اتفاقی افتاده بود ؟ که در یک قسمت تاریک آنهم بدون کوچکترین حرکت، یک مارمولک توانسته بمدت چهار سال در چنین موقعیتی زنده مانده !

چنین چیزی امکان ندارد و غیر قابل تصور است. متحیر از این مساله کارش را تعطیل و مارمولک را مشاهده کرد.

در این مدت چکار می کرده ؟ چگونه و چی می خورده ؟

همانطور که به مارمولک نگاه می کرد یکدفعه مارمولکی دیگر، با غذایی در دهانش ظاهر شد

مرد شدیدا منقلب شد ! چهار سال مراقبت. واقعا که چه عشق قشنگی ! یک موجود کوچک با عشقی بزرگ ! عشقی که برای زیستن و ادامه ی حیات، حتی در مقابله با مرگ همنوعش او را دچار هیچگونه کوتاهی نکرده بود !

اگه موجودی به این کوچکی بتونه عشقی به این بزرگی داشته باشه پس تصور کنید ما تا چه حد می تونیم عاشق همدیگه باشیم و شاید هم باید پایبندی رو از این موجود درس بگیریم، البته اگر سعی کنیم خیلی بهتر از اینها می تونیم چرا که باید به خود آییم و بخواهیم و بدانیم، ‏که انسان باشیم...


یک داستان واقعی 


پنج‌شنبه 26 دی 1387

چهارشنبه 8 آبان 1387
رضایت 0000

سلام دوستان گلم

امیدوارم هر کجا که باشید حالتون خوب باشه

من مدتی هست  که مشغول درسام هستم و وقت برای اپ کردن این وبلاگ  ندارم.

و الان این پست رو  که میبیندی فقط به خاطر دوست عزیزم (دیونه) که هنوز

نمیشناسمش(من چقدر دیونه هستم)  اپ کردم

این هم ادرس وبلاگ دیونه جون: یه سری بزنید.

www.divonevsia.blogfa.com

رضایت

پسر کوچکی وارد داروخانه شد. کارتنی را به سمت تلفن هل داد.

روی کارتن رفت تا دستش به دکمه های تلفن برسد و

 شروع کرد به تلفن گرفتن شماره ای هفت رقمی.

مسئول داروخانه متوجه پسر بود و به مکالماتش گوش داد.

پسرک پرسید : خانم ،میتوانم خواهش کنم کوتاه کردن چمن ها را به من بسپارید؟

زن پاسخ داد: کسی هست که این کا را برایم انجام می دهد.

پسرک گفت:خانم ،من این کار را نصف قیمتی که او می گیرد انجام خواهم داد.

زن در جوابش گفت: از کار این فرد کاملا راضی ام .

پسرک بیش تر اصرار کرد و پیشنهاد داد:من پیاده رو و جدول جلوی خانه را هم برای تان جارو میکنم،در این

صورت شما در یکشنبه زیباترین چمن را در کل شهر خواهید داشت .مجددا  زن پاسخ منفی داد.

پسرک در حالی که لبخندی به لب داشت ، گوشی را گذاشت .

مسئول داروخانه که به صحبت های او گوش داده بود

به سمتش رفت و گفت :پسر از رفتارت خوشم می آید؛

به خاطر این که روحیه ی خاص و خوبی داری ،دوست دارم کاری به تو پیشنهاد بدهم.

پسرک جوان جواب داد:نه ممنون، من فقط داشتم عملکردم

 را می سنجیدم ،من همان کسی هستم که برای این خانم کار می کند .

A little boy went into a drug store. Reached for a

Soda carton and pulled it over to the telephone.

He climbed onto the carton so that he could reach the

Buttons on the phone and proceeded to punch in

Seven digits.

The store-owner observed and listened to the

Conversation: the boy asked "lady can you give

Me the job of cutting your lawn? The woman replied

"I already have someone to cut my lawn

Lady I will cut your lawn for half the price of the

Person who cuts your lawn now." replied boy. The

Woman responded that she was very satisfied with

The person who was presently cutting her lawn

The little boy found more perseverance and offered

"Lady I'll even sweep your curb and your sidewalk

So on Sunday you will have the prettiest lawn in all

Of palm beach Florida." again the woman

Answered in the negative

With a smile on his face the little boy replaced the

Receiver. The store-owner who was listening to all

Walked over to the boy and said

Son...I like your attitude I like that positive spirit

And would like to offer you a job

The little boy replied "no thanks I was just

Checking my performance with the job I already

Have. I am the one who is working for that lady.

امیدوارم که خوشتون اومده باشه

هر کجا که غلط املایی داشت به من بگید تا اصلاحش کنم.

منبع: مجله  آزمون 321 دوره 11

   1       2       3       4       5    >>

عناوین آخرین یادداشت ها

KHODAEI

X
تبلیغات
مدیسه
رایتل
X
تبلیغات
مدیسه
رایتل

بهترین کدها و بهترین دانلودها در مینوس